گزارش یک درد !
زبانم از تمام گویش های جهان عاجز است . حتی زبان مادری ام را نمی فهمند .
نمیدانم دل و چشمانم به کدامین لهجه ی ناشناس جهان تکلم میکند که از ادراکش نا توانند .
از این روست که لب بسته ام ... لب بسته ام به تمام زبانهایی که مسلسل وار برایم قصه می بافند .
شعر می گویند .
و فلسفه نشانم می دهند .
لبریزم . لبریزم از این همه لطف که در پیمانه ام میریزند . ازین نسخه هایی که پی در پی برایم
می پیچند .
در جدالم که نگویم خ س ت ه ام ...

خسته ام از انگشتانم
که دیگر طعم بچگی ندارند .
و سنچاقکی که دیگر جفت بازیش نیستم
خسته ام از شاپرک
خسته ام از پیر مردان پارک نشین محل
و فرسوده زنانی که برای آرزو هایشان ژاکت مرگ میبافند .







