سفیدی معصومانه این صفحه را با خودخواهی بی وصفی پس از ماهها به سیاهی ناگزیری میکشانم و این گونه می آغازم .
تو امشب پرواز میکنی از مبدا قلب من به مقصد وسوسه انگیز وطن و من دعاگوی لحظه به لحظه عمرت خواهم بود . تو آمدی و برایم آواز خواندی و مرا پر کردی از فرفره های رنگی و قایق های کاغذی ـ و دنیای من پر شد از تو و ...
همین چند پلک پیشتر می اندیشیدم چه زمان من و شما میشویم ما ـ چه بس ساده لوحانه فکری .
و حالاست که خوب میبینم ازین که هست دورتر و دورتر خواهد رفت و من حسرت به دل خواهم ماند . حسرت به دل تو ـ حسرت به دل وطن ...
چشمانم را میبندم شاید وطنی بسازم از تخیل ـ به راستی نمیشود ـ وطن هوایی میخواهد مانند هوای وطن . خاکی میخواهد همانند خاک وطن و آدم هایی ...
----------------------------------------------------------------------------------
راستی از او خواسته اند بر علاقمندی اش فاتحه بخواند برایش دعا کنید .
همین روزهاست که به دارش بکشند قلبش را می گوییم .


به نام یک مرد !
خاطراتت در ذهنم وول میخورند و شیطنت میکنند . گاهی قلقلکم میدهند و گاهی پای کوبان بر چشمانم گریانم میکنند . چقدر عجیب بودم آن روزهایی که نخستین بار شناختمت . چه موجودیت بکری داشتی . چقدر مجذوبت بودم ـ چقدر شیفته ...
چشمان نجیب ـ روح لطیف و قلبی حریری که با کلمه ای سخت می شکست . حالا چقدر در رفتنت دلم میسوزد . آتش میگیرد . دلم از مردمان طایفه ات گرفته و قیر سیاه نفرتشان از گلویم بالا میرود و چیزی نمانده خفه ام کند .
برای من !
مردی با تو ترجمه می شد ـ نجابت اما با چشمانت ـ و دستانت که حرفهای ملسی داشت برای دیدگان جستجوگرم .
حالا هنوز در سوگت نشسته ام و دلم هر لحظه بـُعد جدیدی از دلتنگی را در خود تجربه میکند .
امشب نه به نام یک همخون ! بلکه به نام یک مرد در سوگت نشسته ام !
دیماه . ۱۳۸۸

تو رفتی و من به نشان رفتنت
یکی از شاخه هایم را تا همیشه
خشکاندم !
----------------------------------------------------------------------------

گزارش یک درد !
زبانم از تمام گویش های جهان عاجز است . حتی زبان مادری ام را نمی فهمند .
نمیدانم دل و چشمانم به کدامین لهجه ی ناشناس جهان تکلم میکند که از ادراکش نا توانند .
از این روست که لب بسته ام ... لب بسته ام به تمام زبانهایی که مسلسل وار برایم قصه می بافند .
شعر می گویند .
و فلسفه نشانم می دهند .
لبریزم . لبریزم از این همه لطف که در پیمانه ام میریزند . ازین نسخه هایی که پی در پی برایم
می پیچند .
در جدالم که نگویم خ س ت ه ام ...

که دیگر طعم بچگی ندارند .
و سنچاقکی که دیگر جفت بازیش نیستم
خسته ام از شاپرک
خسته ام از پیر مردان پارک نشین محل
و فرسوده زنانی که برای آرزو هایشان ژاکت مرگ میبافند .







